تو می گفتی
پس هر تیرگی نور است
تو ای تنها مسافر
ای سوار من
و می گویم کنون جانا
که از خون دل عشاق شهر درد
که چون رودی به روی خاک جاری شد
تو می دانی ،
تمام شهر می دانند،
بهار عشق می روید،
بهاری چون حقیقت سبز